|
که در خلوتي عظيم |
|
|
|
با مناش در ميان ميگذارند. |
سلام دوستای گلم
من بعد از تقریبآ ۱ سال دوباره برگشتم
خیلی ممنونم از لطف و مهربونی همتون که تو این مدت با اینکه نبودم ولی بهم سر زدین
مخصوصآ آرش عزیز که همیشه لطفش شامل حال من بوده...
من چه می دانستم
وقتی از کوچه های کودکی ام عبور می کردم
به خیابان بیهودگی و تنهایی پا می گذارم
و آنهمه اشتیاق برای بزرگ شدن
آنهمه آرزو برای داشتن خانه و چراغ
فقط برای رسیدن به تاریکی بود
من چه می دانستم
آنهمه عشق برای سلام
برای رسیدن به خداحافظی بود
آنهمه شتاب
برای سپردن ثانیه ها به گذشت زمان
برای رسیدن به همین انتظار تلخ بود
بعد از اینها
فکر می کردم مرا به کنج دل پناهی هست
نمی دانستم در دل هم مرا هراسی هست
من چه می دانستم .........
ای دریغ !
|
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟ نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم .... صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟ گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کرد آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت - ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟ این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام - من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ... دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست حسودی می کردم به دخترک - تو هم ... |
از زير سايه هاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در كوچه هاي خاكي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي كه بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف “ سنگ ” را بنويسند
وسارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.
من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب كرده اند...
مهربان ترین سلام
من هزار بار
جای دستهای آبی تو را
روی سطر سطر نامه بو کشیده ام
من هزار بار جمله های ارغوانی تو را
با نگاه روی آسمان نوشته ام
من که بارها
در جواب آن سلام سطر اولت
سلام گفته ام
نامه ات رسید
اگر چه مال من نبود
یک شماره اشتباه در پلاک
یک بغل امید زندگی برای من
پس نشسته ام به انتظار
کاش باز هم
در نوشتن پلاک
اشتباه کوچکی کنی
گفتی که اهسته بیام
مگر تو اهسته رفتی ؟؟؟؟
ناقوس زنگار گرفته قلب مرا
به گریه وا داشتی
لبان به هم دوخته ام را گشودی
چشمسار چشمان خشکیده ام را
سیراب کردی
اهسته رفتی؟؟؟؟؟؟
پس که بود که شیشه پنجره دلم را
شکست؟
اما من اهسته میام
نترس ارام بخواب برای بیداریت
تلاشی ندارم
اما به یک شرط
هر گاه کناره توام
ارام باشی بگذاری بگریم
بگذاری سر زنشت کنم از تنهایم..
از دست دنیایی پر از ریاء و دروغ
و
از دست مردمانی اشک میریزم
که مرا عروسکی میبینند
برای بازی
شاید بهترین پناهگاه برای معصومیتم
رواندازی از خاک باشد
که مرا بدور از هر گناهی
نگهمیدارد
شاید...........
به حق که بغض قلمم
برای صدای مهربان تو میترکد
و
چه بغض سنگینی از این دوری داشت
که با شنیدن زمزمهء عاشقانه مان
صورت پر از گناه مرا سیل برد
و قلمم به مهمان نوازی
سینه ام امد....................
من کیستم ؟ من چیستم؟
من بوسه ان مست لا اوبالی نیستم
من راز دار گل سرخ شهر شلوغ شمایم
من اشک ان کودک لوس مادر ندیده نیستم
من هق هق گریه روسپی شهر شمایم
که در خلوت تنهایی خود
ارزوی محرمیت با خدا را داشت
تو نگاهت تیر نشسته بر چله کمانیست
که تنهایی هوس الود اورا به هدف نشستی
میگفت از هوس مرده ای که ما میخندیدیم
دادگاه بی عدالتی ذهن مریضمان
محکمه ای شده است برای بدار کشیدن
زنان تنها
من کیستم؟ من چیستم؟
من خار چشم نا عادلانم
در این وادی سراسر مرگ
در این بن بست ادمیت
در این جوخه گاه اعدام بوسه های پاک
در این زایشگاه دروغ
در این مجلس تولد ریا
ما کیستیم؟؟
اهنیم: سنگیم:یا گوشت الوده ز رنگیم؟؟؟
ثانیه ها ابری شدن بیا با من...

خیلی دوستون دارم ![]()
![]()
![]()
منو می پذیرید یا برم؟؟![]()
![]()
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم!
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم آید.
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تورا میخوانم.
چشم تو چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد!
خواهم مرد!
غم تو این غم شیرین را
با خودم خواهم برد.....

خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟
تو محکومي به زندگي کردن!!
تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي...

بوسههاي ِ تو
گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغاند
و پستانهايات کندوي ِ کوهستانهاست
و تنات
رازيست جاودانه
تن ِ تو آهنگيست
و تن ِ من کلمهئي که در آن مينشيند
تا نغمهئي در وجود آيد:
سرودي که تداوم را ميتپد.
در نگاهات همهي ِ مهربانيهاست:
قاصدي که زندهگي را خبر ميدهد.
و در سکوتات همهي ِ صداها:
فريادي که بودن را تجربه ميکند...

کوله بار سفر
بسته ام بار سفر
کوله بارم بر دوش
چمدانم در دست
نگهم خیره به راه.... قصد رفتن دارم
نگهی خیره به آینده ای در دوردستها
چه بگویم از این سفر؟
تنها توانم این گویم که دلم اینجاست اما...
هر چه خواهم نتوان کردن
احساسهاست که اگر جوشش کنند
شاید که توانند کاری کنند
می زنند نعره که برو، نمان اینجا
جایی نیست برایت
آینده ای نیست برایت
در این دیار می پوسی، می سوزی، می میری ...!!
آری! می توانم بروم
چون آزادم، نیست پایم در زنجیر
اما بی تفاوت نیستم بر این موهبت
این توانم گویم که چون گل باشی و عمرت مانندش نباشد
این توانم گویم که در برابر طوفانها ایستادگی کن
غم معنایی ندارد
جایی در دلها ندارد
دلی که ایمان دارد
غم با آن دل کاری ندارد
چرا پژمردگی؟
به یاد او باش که پژمردگان را حیاتی دوباره می بخشد
زیاد است سخنانی که به سخره می افتند
باور نمی شوند
گودال تاریک فراموشی سرنوشت شان خواهد شد
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم ای دوست؟
بسته ام بار سفر
کوله بارم بردوش
چمدانم در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن دارم...
تو خواهی گفت: " دست حق همراهت....خیر پیش"
کیست اشک حلقه زده را از چشمان داغ بشوید
.کیست حسرت را از نگاهمان بدزدد
.کیست لبخند را هدیه دهد
و ما همان لاشخورهای پست زمانه ایم
که در پی تکه کردن اجساد نحیف عزیزانمان هستیم...

ايشاالله كه حال همه ي دوستاي گلم خوبه
شرمنده اين چند روز نبودم جواب محبتهاي قشنگتون رو بدم
بدجور مريض بودم
تازه يه كم سر حال اومدم

خنده های تلخ
صبح هایم با نوای گنجشک های کوچک و قهوه ای آغاز می شود و شبهایم با آرزوهای قناری
محبوس اما طنین آوازهای هیچ یک در وجودم نمی پیچد.
در ختان با برگهای سبز و پر باری شاخه هایشان چقدر آزادانه و گنجشکها و من مثل قناری
محبوس زندانی ام زندانی زندگی......
کاش می توانستم خود را با جمله ای جادویی آزاد کنم اما چطور می توانم من مسافر غمگین
و محبوس زمانه ام و در پیچ های تو در تو سر نوشت گم شده ام و صبح هایم با نوای گنجشگهای
کوچک و رها و شبهایم با ارزوهای غمگین قناری محبوس به پایان می رسد.
گفتمش :
فانوس ماه ، می دهد از چشم بيداری نشان
گفت : اما در شبی اين گونه گنگ ،
هيچ آوايی نمی آيد به گوش
گفتمش : اما دل من می تپد ، گوش کن اينک صدای پای اوست !
گفت : ای افسوس ، در اين دام مرگ ، باز صيد تازه ای را می برند
اين صدای پای اوست ...!
گريه ای افتاد در من بی امان
در ميان اشک ها پرسيدمش :
خوش ترين لبخند چيست؟
شعله ای در چشم تاريکش شکفت ،
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت :
لبخندی که عشق سر بلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من زجا بر خاستم
بوسيدمش...!

آغوش غم
ای همه لطف و ملاحت سخن از وصل مگوی
که مرا نیست به سر شوق همآغوشی ها
دیگر از عطر خیال آور گیسوی بلند
نشود قسمت من نعمت بیهوشی ها
تو و یک جلوه به صد آینه در قصر نشاط
من و آغوش غم و کنج فراموشی ها ...

...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پو پکم! آهو کم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...

امشب یکی خواهد مرد
امشب ستاره ی دنباله دار در پی یک جسد است
امشب یکی از عشق مینالد
امشب شبی مستانه است
امشب آنچه که بوده است به پایان خواهد رسید
امشب یکی با تمام خا طراتش خواهد مرد

خنده های تلخ
صبح هایم با نوای گنجشک های کوچک و قهوه ای آغاز می شود و شبهایم با آرزوهای قناری
محبوس اما طنین آوازهای هیچ یک در وجودم نمی پیچد.
در ختان با برگهای سبز و پر باری شاخه هایشان چقدر آزادانه و گنجشکها و من مثل قناری
محبوس زندانی ام زندانی زندگی......
کاش می توانستم خود را با جمله ای جادویی آزاد کنم اما چطور می توانم من مسافر غمگین
و محبوس زمانه ام و در پیچ های تو در تو سر نوشت گم شده ام و صبح هایم با نوای گنجشگهای
کوچک و رها و شبهایم با ارزوهای غمگین قناری محبوس به پایان می رسد.
شبهای پاییزی
در آن شبهای پاییزی یاد تو گرمای وجودم بود همچون شعله های عشق طبع پر شور بود.
من طعم شرر انگیز آرزوهای محالم را با همراهی باد سرد خزان به استقبال گور خواهم برد.
که پیوسته در آنجا و به دیدار کسی در خموشی بروند راستی چه کسی گفت:؟
زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است.
گویا سحراب هم تر شده است.
من آخر هر کوچه بن بست به دنبال در می گردم دری که مرا ببرد وسعت مرگ دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن شایدم مردن........
هیچ یادت هست؟ که زمین را عطش وحشی سوخت.
برگ ها پژمردند.تشنگی با جگر خاک چه کرد.
در بنفشه زار چشم تو
من زبهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده...

شيشه اي مي شكند...
يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟
مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...
يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست
كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم:
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟

مرداني که مغزشون فقط یه اطاق داره
و گناه هوسهاشونو به گردن فاحشه های شهر می نویسن
آره !
تن بد بختیه اونا نیست که رو ویبرس
ترسوهای احمق,
اینجا زن هرزه وجود نداره
فقط بد بختیه یه مشت زنِ بیچارس که پر رنگ شده.
این بی عدالتیه که فاحشه می سازه!!!

معجزه ای را در انتظار نباش
در ھیچ کجایی
گندم از آسفالت نمی روید
و در شھر ما
از شکم روسپیان ، خداوندان ، بیرون می آیند !!!
مادر٬من کدام گل را پرپرکردم که از شیر گرفتی ام؟
کی چشم من از اشک تهی بود که از گهواره جدایم کردی؟
کی دروغ گفتم که گفتی بزرگ شده ای؟
بال کدام پرنده را شکستم که دیگر بغلم نگرفتی و کدام دانه ی گندم را
خوردم که از بهشت آغوشت بیرونم کردی؟
به امید کدام آسیه در نیل آرزوها تنهایم گذاشتی؟
طبق کدام سنت٬ناف مرا برای غم بریدی؟
چرا دستم را رها کردی تا در بیابان هیچ و پوچ سرگردان شوم؟
من کی خواب ستاره ها و ماه و خورشید را دیدم که نامردمان به چاه
تنهایی ام انداختند؟
مادر!
من از جنس این مردم نیستم.سردم شده
می خواهم برگردم به گهواره ام......
جای من نیست زمین به مریخ باز خواهم گشت
خرم خوكم سگم ،استغفرالله سگ وفا دارد
قناري نيستم اما ميان قفس تاريك زندانم
خرم خوكم سگم،روبهي بزغاله اي در نقش انسانم
چرا بزغاله باشم من از اين حيوان زيبا رازها دارم
همان بهتر كه خر باشم،صبور وباربر باشم
ميان اجتماع شهريان آزاده تر باشم،
خداوندا !
تو مستي، فتنه انگيزي،همان سلطان تبعيضي
اگر در روز خلقت مست نمي كردي
اين چنين بلوا نمي كردي
يكي را مثل من بدبخت
يكي را بي جهت آقا نمي كردي.خداوندا !
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي .
تو گفتي كه نامردان بهشت وكاخ نامردي نمي بينند،
ولي من ديده ام نامرد نامردي را كه با خون رگ مردان بهشت وكاخ نامردي بنا كرده است.
خداوندا!
تو گفتي كه اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرما شد من او را با صليب قهر خود مصلوب مي سازم،
ولي من ديده ام چشمان شهوت بار فرزندي را كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لرزد...

ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت.
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
ميخواهمت هنوز ؟؟؟
ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد.

من از نسل عشق های آتش گرفته ام
از نسل مردمان درد
از نسل زندگی
که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام
من در سرزمین های شرقی با آفتاب طلوع کرده ام و طعم باران را با احساس پنج گانه ام چشیده ام.
من با بادها به دنیا آمده ام و با بادها می میرم و ایمان همزاد من است که با من به دنیا
آمده و با من نمی میرد.
من تمام کودکیم ازعطر شب بوها گیج بوده ام زیر درختان سبز رویا بافته ام وهمه دشتهای خیال را دویده ام.
من جوانیم را در کوچه باغی که نگاهم در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام و
یکباره به میان سالی رسیده ام.
من تمام خودم را در خودم یافته ام و هنوز از خودم هزار سال نوری فاصله دارم.
من روز هایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام وشب ها خواب شقایق های عاشق را دیده ام.
من راز گل ها را می دانم و از بهار هزار خاطره دارم.
من سال هاست که عاشقم.
درست از روزی که مادرم سیب را گاز زد و پدرم گندم را عصیان نمود من عاشق شدم.
و سالهاست که نبود پدرم را درد می کشم
و عمریست که زندگی می کنم
و عشق می سوزانم...

وقتی دیدمش باور نکردم همون باشه . صورتی که همیشه تو خواب می دیدم . بیشتر بهش خیره شدم . خودش بود . ظاهر شده بود . حقیقی تر از هر حقیقتی . روبه روی من ایستاده بود . می تونستم وجودشو با تمام حواسم ، حس کنم . زیبا ، تاریک ، قوی ، با چشمهای درشتی که برق میزد . دقیقا همون صورتی که همیشه تو رویا هام می دیدم . لباس سفیدی تنش بود . صورت زیبا و اندام کشیدش زیر این سفیدی واقعا شگفت انگیز بود . معصومیت نگاهش نزدیک بود کورم کنه . نزدیکم اومد . روبروی من ایستاد . گرمای بدنشو حس کردم . داغ بود . می تونست هر یخی رو ذوب کنه . بلند تر نبود . کوتاه تر هم نبود . روبرو بود . مجبور نبودم برای دیدن چشماش بالا یا پایین رو نگاه کنم . این دقیقا همون دختری بود که همیشه تو رویا هام می دیدم . روبروی من ایستاده بود . به چشماش خیره شدم . تاریک و براق . مثل اینکه به آسمون پر ستاره خیره شده باشم . نمی تونستم مسیر نگاهمو به سمت دیگه ای بر گردونم . نزدیکتر شد . لبم رو بوسید . با چنان شهوتی این کارو کرد که احساس کردم زانوهام سست شد . بغلم کرد . بدون اینکه بتونم حرکتی بکنم منو چسبوند به خودش . احساس می کردم گرمای بدنش ممکنه منو تو خودش حل کنه . انگار سالها بود که منو می شناخت . لبمو جدا کردم و دوباره به چشماش خیره شدم . همون معصومیت همراه با تمنا . انگار من تنها موجودی بودم که می تونستم آتیش شهوتشو خاموش کنم . دوباره منو به خودش چسبوند . خیلی آروم بود . هیچ چیزی نمی تونست ناراحتش کنه . اون آرامشی رو به دست آورده بود که من هنوز نتونسته بودم . دستاشو به تنم می کشید . بیشتر منو به خودش می چسبوند . نفساش تند تر شده بودن . بدنش داغ و داغ تر می شد . جرات کردم حرفی بزنم . به آرومی تو گوشش زمزمه کردم : عاشقتم . چیزی نگفت ولی بیشتر منو به خودش چسبوند . تنها چیزی از وجودشو که هنوز حس نکرده بودم صداش بود . و ای کاش هیچوقت حسش نمی کردم . ولی هنوز کنجکاو بودم . سوال کردم : تو کی هستی ؟ کمی سکوت کرد . با صدای دلنشین و آرومش خیلی ضعیف گفت : می خوای بدونی من کیم ؟ با تمام وجودم گفتم بلی . چشماشو بست . تمام اون گرما جاشو به سوزی داد که تا مغز استخونم مثل یخ شد . ازم فاصله گرفت . اون نگاه پر از تمنا تبدیل به حفره های سیاهی شد که سوز سردی ازش بیرون می اومد . لباس سفیدش سیاه تر از هر سیاهی شد . لباشو از هم باز کرد و با صدایی وحشتناکتر از هر صدایی فریاد زد : من اندوه توام . حقیقی تر از هر حقیقتی ! من شهوت تو ام . داغ تر از هر عشقی ! ومن تاریکی توام . تاریک تراز هر مرگی ...


من در كلبه اي تاريك
در كنج ظلمتي غمگين
زندگي مي كنم
ميداني
در اين شب تيره بر من چه گذشت
من همچو بوته اي وحشي
در حسرت نسيمي گرم
تو را بي صبرانه طلب مي كنم
من همان وحشي تو
وحشي جنسي از شيطان
تشنه هزاران بوسه سوزان
مي نشينم خيره در چشمان تاريك تو
شيطان بودن گناه بزرگيست
گناه را دوست دارم
از فرشته بودن بيزارم
با نفسهاي شيطان زنده ام
و اغوش گرمت را براي بدترين گناه مي خواهم
ميان من و آنچه مي خواهم
سالهاست که مي جنگم براي دريدن اين حصار
مي گويند اين حصار ها هميشگي است ....
اما
من به اين مي انديشم که ميتوانم
آري من مي توانم...
من روزي اين حصارها را خواهم دريد .....
آنوقت خواهند ديد من پرواز مي کنم به سوي هر آنچه سالها خواسته ام.....



